شیطنت ها و کارهای بد
سلام قند عسل مامان
هر روز که میگذره عزیزتر میشی و شیرین تر و البته شیطون تر
در ضمن روز به روز هم لاغر تر میشی و اصلا وزن اضافه نمیکنی که هیچ دیروز فهمیدم که یه کم وزنت کم هم شدهاز نظر غذایی بد غذا هستی و به سختی غذا میخوری اما میخوری غذاتو
بالاخره.نمیدونم چرا لاغر و لاغرتر میشی.دکترت هم گفت که مشکلی نداری. بهت شربت تقویتی هم دادم
اما متاسفانه از مزه اش بدت میاد و جز دفعه اول دیگه حاضر نشدی که بخوریش و همون دفعه هم تا قورتش
دادی کلی حالت بد شد
دیگه نمیدونم چیکار کنم که وزن بگیری و یه کم از این حالت اسکلت مانندی که پیدا کردی در بیای.آخه تمام دنده هات و استخونات از روی پوستت پیداست و این خیلی ناراحتم میکنه![]()
راستی این روزا هر چی میگذره لجبازی هات و یه دندگیت بیشتر میشه و یه کم حرف گوش نکن شدی و هر
چی بزرگترا بهت میگن درست عکسشو انجام میدی و حتی حاضر نیستی بعد اینکه یه کار بد کردی معذرت بخوای و با کمال خونسردی میگی من دختر بدیم کار بد میکنم
و وقتی میگیم نه یسنا دختر
خوبیه کار بد نمیکنه، یه قیافه حق به جانب میگیری و میگی نسنا بده دوباره کار بد میکنه.و اونموقع است که از تعجب دهن همه باز می مونه در مقابل تو کم میارن![]()
اون هفته جمعه خونه بابا جونی اینا بودیم و خاله میترا اینا هم اومدن. بعد نهار همه لالا کردیم جز تو و حسین
و خاله میترا. یه وقتی خاله میترا میبینه تو ساکت شدی ده دقیقه ای و هیچ سرو صدایی نمیکنی و کنار گلخونه ایستادی
وقتی میاد کنارت که ببینه چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میبینه که بلهههههههههههه
یسنا خانوم یکی از گلدونایی که مامان جونی خیلی دوست داشته را دونه
دونه گلهاشو در آورده و ریخته یه گوشه و خودش تو گلدون داره گل بازی میکنی![]()
وقتی هم که خاله را میبینی اصلا به روی مبارک نمیاری یسنا گلی و به کارش ادامه میدی![]()
بنده خدا خاله میترا یکی یکی اونارو گذاشت تو گلدون که خدارو شکر هنوز خشک نشدن.
اونروز از این کارت اینقدر خجالت کشیدم که نگو.آخه مامان جونی عاشق گلدوناشون هست ولی اصلا به روی خودش نیاورد که تو چیکار کردی![]()
تازه بعد چند روز واسه اونای دیگه کارتو تعریف میکردی با افتخار و میگفتی بازم اینکارو میکنی![]()
یه کار خیلی خیلی بد دیگه هم اینروزا یاد گرفتی اینه که چیزای خیلی کوچیکو بر میداری و میکنی تو بینیت
که این کارت واقعا بد و خطرناکه و اگه خدایی نکرده تو بینیت گیر کنن من بیچاره میشم.اینکارت همه رو به شدت نگران و عصبانی میکنه![]()
چند روز قبل یه سنگ کوچولو از پشت بام برداشتی و کردی تو بینیت و اومدی پیشم و گفتی مامان لولو رفته
تو بینیم و من که نگاه کردم دیدم وایییییییییییی یه سنگه و زود درش آوردم و بهت گفتم که دیگه اینکارو نکنی
چون خطرناکه و آخت میکنه.اما باز لج کردی و گفتی و دوباره میکنم و رفتی که یه سنگ دیگه پیدا کنی که مجبور شدم دعوات کنم و بیارمت پایین از اونجا تا بیخیال اونکار شدی![]()
یه دو سه روزی دیگه اینکارو نکردی و من خیالم راحت شد که دیگه انجامش نمیدی که یه روز عصر که داشتیم
پایین جلوی در مغازه باباجونی باهاشون میحرفیدیم و تو داشتی آدامس میخوردی .دوباره اومدی و گفتی که مامانی آدامس رفته تو بینیم
وایییییی تا نگاه کردم دیدم که بلههههههه یه تیکه بزرگ
آدامس تو بینیته و محکم چسبیده.به سختی و همراه با گریه کردن تو درش آوردیم .خیلی اذیت شدی تا در اومد
اما خداروشکر تا این لحظه درسی شده واست که دیگه اینکارو نکردی![]()
اونروز بابایی از شدت نگرانی از دستت حسابی عصبانی شد و کلی دعوات کرد و گفت دیگه حق نداریم بهت آدامس بدیم و تا اطلاع ثانوی شما جریمه شدی
و چون کاملا حق با بابایی بود من و بابا جونی پذیرفتیم و دیگه بهت آدامس ندادیم تا این لحظه![]()
آخه نفسم این کارت دیگه خیلی خطرناکه و ممکنه خدایی نکرده اتفاق ناجوری واست بیافته. پس بهتره تو این مورد یه کوچولو باهات برخورد جدی بشه و متوجه بشی که کار بدیه.![]()
خلاصه اینروزا دخمل مامان حسابی لجوج شدی و اکثرا میگن بخاطر سنته و یه چند وقت دیگه خوب میشی .
اما همه از دستت کلافه شدن و چون خیلی دوست دارن به روی خودشون نمیارن و هیچی بهت نمیگن ![]()
جیگمل مامان امیدوارم هر چه زودتر دخمل خوبی بشی و کارای بد نکنی
که البته بعید میدونم بتونی دیگه کار بد انجام ندی و عاقل بشی![]()
اما در هر صورت مامانی عاشقته و بی نهایت دوست داره با تمام شیطنت هات و اذیت کردن هات



شیطنت ها و کارهای بد
